تبليغاتX
...قاصدکی که نپوسید

...قاصدکی که نپوسید

...یکی بود،یکی نبود...اونی که بود،قاصدک بود

*****ممنون که اجازه می دهید خوب اشک بریزم و سنگ تر شوم.*****

قول می دهم به سادگی بمیرم ، تنها امیدوارم که بعدش جاده ای نباشد.


+حک شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت13:12به قلم مهدیه |

تمام لحظه ها خاک می خورم . گاه سرفه ام می گیرد و گاه گریه ام .

با سقف دوست شده ام . تمام روز و تمام تاریکی شب ، ترک هایش لبخند می زنند . بر تمام سرفه هایم

صبورانه لبخند می زند . حبس نگاه این سقف شده ام . این گرمای ناامن !


  +:بیشتر از آنکه زنده باشم ، خوابیده ام . نقش بازی کرده ام و هزار بار دور سرم چرخیده ام و هنوز زنده ام .

+حک شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت22:22به قلم مهدیه | |

چقدر خوب بود اگه هیچیو نمیدونستم...

دلم میخواست خیلی خیلی احمق تر از اینی که هستم بودم...

کاش هیچ وقت دهنش باز نمیشد تا من بفهمم...

کاش هیچ وقت ...

ولش کن...

دیگه هیچی مثل قبل نیست...

دونه دونه پر های قاصدک باد هوا شد...

یه قاصدک که پر نداره,به چه دردی می خوره؟

+حک شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت18:28به قلم مهدیه |

می خواستم بگویم

                                    <<گفتن نمی توانم...>>

    آیا همین که گفتم

                     یعنی

                          همین که 

                                     گفتم؟؟؟؟

+حک شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت15:46به قلم مهدیه |

میان تمام خیالها،کف پشت بام دراز می کشم و اندک

ستاره ها  را می شمارم...به یاد کودکی که کف پشت بام

 دراز می کشیدم و قادر به شمارش ستاره ها نبودم...

زمانی که سر بزرگترین ستاره دعوا می کردیم که مال کداممان

 است من همیشه کوچکترینشان را انتخاب می کردم تا

مبادا کسی نگاهش کند...

آن وقت بود که گنده ترینمان ماه را تصاحب می کرد...

میان همین خیالها،آن روزها را می گذارم کناری تا دیگر لگدکوب

خیالی نشوند..چشمان باز...تاریکی فراگیر...

پس چرا هیچ کس از سفیدی برایمان نگفت؟؟؟؟؟

سر به دیوار می کوبم بلکه فراموش شود،ولی خاطره ای ست

عجیب ماندگار...ماندگارتر از خاطرات کودکی....

هزاران مسکٌن را می بوسم،اما هنوز تمام آن سیاهی ها

را می بینم...حتی هنگامی که صدایی بی جان،صبح را ندا

می دهد....چرا این کابوس های سراسر حقیقی،در بیداری و خواب

رهایم نمی کنند؟انگار واژه ای پوسیده شده ام...

نمی دانم چرا این همه رنگ سفید مایوسم می کند...

واژه که هیچ،نفس و نگاه و کاغذ هم کم آورده ام...

شاید انتظار آن دیوار پوسیده،قلبم را کبود میکند...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حسادت می کنم به تمام آن روزهایی که هنوز فکرم

نخشکیده بود...

آن سلسله ی اشکانی را به خاطر داری؟

آری،تمام آن گسیختگی که زنجیره را پاره کرد...

تقصیر خودشان است...

می خواستند با اشک آغاز نکنند...


+ـمهم نیست چه بوده ای...حالا چه هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                           قاصدک

+حک شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت19:34به قلم مهدیه | |

آنقدر احساست میکنم که در نگاه آرامت،تلاطم قلبت را گواهی

 میدهم و در آرامی حرفهایت،فریاد را میشنوم...

آنقدر احساست میکنم که از نگفته هایت،خلاصه میگویم و از

 ندیده هایت بر بوم نقاشی نقش میزنم....

آنقدر تورا احساس میکنم که بغض پنهانت در اشکهای من

 می شکند و از نگاهت،خستگی وجودت را حس میکنم...

و از خستگی ات می شکنم...

و آنقدر احساست میکنم که در هاله اطرافت رنگ می بازم...

 هنگامی که همدوش تو می آیم،میفهمم قدمهایت بی آرامش اند...

و احساست میکنم...و احساست میکنم که پریشانی...

و در ظاهر آرامی...

احساست میکنم...

                                                                    آبان ۱۳۸۷


پ.ن:احتیاجی نیست بگم مخاطب این پست کیه...

+حک شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت21:50به قلم مهدیه | |

این روزها که قدمهایت را در نفس هایم حس میکنم،تنها فکر میکنم که چطور مقصر شناخته شدم ...

حالا که در نهایت همه ی شبها میتوانم بر واژگانت نگاه کنم و بی نیاز باشم از اینکه به ذهن سیاهم

فشار آورم،حس میکنم دیگر شرمنده ی نگاهت نیستم....

« آيا در اين ديار کسي هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهره ي فنا شده ي خويش

وحشت نداشته باشد ؟ »

حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم...نه صدای گنجشک ها...نه جیغ های تکرارشدنی گربه...

نه کتابهایم...و نه...................................

به زور مجبورم میکنند تازه ای ناشناخته شوم....سایه هایی که افتاده اند روی مجاز و حقیقتم و تنها...

هیچ!مهم نیست....هیچ کدامشان مهم نیست...هزار بار بر کاشی میکوبم...گاه سراسر قدرتم و

نمیدانم چرا فقط وحشت میکنم؟

چرا نمیگذارم تمام شود؟

هیچ کس حق ندارد به من بگوید چه بنویس...همین هم از دست برود،چه باقی میماند؟؟؟؟؟؟؟

هزار بار هم بلرزم،دیگر نخواهم گفت...نه...همان یکبار کافیست...

اگر بعد از این انتها،باز راهی باشد،دیگر هیچ امیدی نخواهی داشت...فکر کن که همه ی امیدت به

دری باشد که انتظار قفل بودنش را داری،اما با دروازه ای بزرگ روبه رو میشوی...

من اگر باشم...میخندم!میخندم!میخندم!آنقدر میخندم که گریه ام میگیرد و دیگر بند نمی آید....

                                                                                                    قاصدک


پ.ن۱:این روزها هرکی میخواد به قولش عمل کنه،اونو زیر پا میذاره تا بتونه روش بایسته...جالبه ها...

پ.ن۲:من بال میخوام...انگیزه ی بال دراوردن رو  ازم نگیر...................................... 

 

+حک شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت14:34به قلم مهدیه | |

مرا ببخش...با آمدنم فرداهایت را سیاه کرده ام...

ببخش که خوش قدم نبودم...ترساندمت....

تو ایستادی و من...و دور تا دور علامت های تعجب با نیزه های لاغر و درازشان...

صدای رگها خوابید و فقط گاه گاهی بودنشان را به یاد آوردند...

تمام جوهرهای آبی ام منقرض شدند و تو محکوم به دیدن خاکستری ها شدی...

ببخش...شادی هایت را بین اخم ها و گریه هایم حراج کردم...

و تمام شدم...

اینها که گذشت...فرداهایم را گرو گذاشتم برای تمام لرزه هامان...

مرا ببخش...جز فرداهایم که ناپیدا بود،چیز با ارزشی نداشتم...

یادم آمد که چه کودکانه به کوچکترین حرکاتت دل بستم و بعد بی رحمانه به پوسیدن 

 محکومت کردم و تو باید می سوختی...

من سایه ای بودم بر روی دیواری که سالها پیش فرو ریخته بود و تو با آمدنت دوباره آنرا ساختی...

ببخش...با آمدنم روزگارت را سیاه کرده ام...

حتمآ درگیر خواب آلودگی عمیقی هستم...لحظات بیداری ام آنقدر کوتاه است که حتی وقتی

برای دیدن اطرافم هم ندارم...تو به جای من ببین...

ساده بگویم...آمده ام برایت بگویم که تنها عزیز من هستی...

تنها کسی که حرفهایت در من هزار قصه و آه می انگیزد...

تنها کسی که نه من ترکش کردم...نه او مرا...سخت برایت دلتنگ بودم...

برای تویی که با من گریه کردی و من با تو...برای تمام واژگانت که دیوانگی این روزهایم،مرا

از آنها دور کرده بود...آمده بودم برایت بگویم،اما نفسم تنگ شد میان آن همه ذهن که دوستت

داشتند...

راحت بگویم...دوست نداشتم کسی با من در دوست داشتنت سهیم باشد...

از میان آن همه نفس،حتی نامت را نمی توانستم ببینم...در میان آن همه،تنها بودم....

دیدم صدایم نمی رسد...ترسیده بودم...ترسیده بودم مرا نبینی...مرا که تو در تمام ذهنم

قدم زده بودی...عبور همه را دیده بودی...تو این همه بودی و من کمتر از خودم...ترسیده بودم...

خورشید هم گم شده بود...و من گشتم تا آن نامعلوم را که نگران من و تو بود،پیدا کنم...

اندوهبار هم نیست...میدانم...ببخش.... 

                                                                                            قاصدک


پ.ن:و چه زیبا می شود کسی زمانی بیاید که قرار نیست...                                   

+حک شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت21:52به قلم مهدیه | |

تمام زمین را بگرد...زیر تخت را هم...

زندگی همین گوشه و کنار ها افتاده است...

                                                               ***

تیک...تاک...تیک...تاک...تیک...تیک...تیک...تیک...!!!

ساعتم خواب است...طفلک خیلی خسته شد...مدتهاست که خوابیده...

مدتهاست که تیک تاک صدای آشنایی نیست...مدتهاست که من بی زمانم...

همیشه در خواب بمان ساعت من...شاید اگر تیک تاک کنی،تازه بفهمم زیر چه آواری مانده ام....

خواب بمان...

رویا هایت شیرین باد...

یادش بخیر...پشت پنجره ام آسمان بود...آسمانی که حداقل آن تکه اش فقط مال من بود...

من صاحب یک تکه از آسمان بودم...

جای امیدی هست آیا؟

در تکه آسمانم،خیلی چیزها داشتم...ستاره...نه!خودخواه نیستم!زیاد پر نور نبود...

مدتهاست دنبالش نگشته ام...

ستاره ام گم شد...

خودم هم مدتهاست...گرچه آیینه دارم...اما زیاد نمیبینمش...با من توی آیینه چند وقت پیش

دعوامان شد...فکر کنم هنوز دلگیر است...

من از من دلگیر است...

دیگر نمیبینمش...عینکم هم خسته بود،خوابید...و چشمانم دیگر نای دیدن این همه رنگ تیره

را ندارند...شب...شهر...قهوه...مورچه ی له شده لای کتاب...

وای!!!چقدر در زمین خدا،رنگها تیره اند..

مهم...نه...نیست...


پ.ن۱:من فقط یک نفرم...شایدم نصف یک نفر...تمام شد دیگر!بعضی ها از نصف یک نفر چقدر انتظار

دارند...کمی قانع باشید...من همینم که هستم...من مهدیه هستم...نه بیشتر و نه کمتر...قانع باشید...

پ.ن۲:چند وقتیست نیستم...مرا ندیده اید؟؟؟مهدیه را چطور؟؟؟؟

+حک شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت21:0به قلم مهدیه | |

سلام...منم!بنده ی دیوانه ات...

هیچ کس نمیداند بنده ی دیوانه داشتن چه کیفی دارد!!!

هیچ یک از این آدمیان نمیدانند که تو هم رازهای سر به مهری داری...

این روزها به حرمت تو،بغضم را فرو میدهم...به حرمت رفاقت چند هزارساله مان...

به حرمت مشاعره هامان...به حرمت اشکهامان...

میدانم!

بسیاری از مردم به من غبطه میخورند از داشتن خدایی چنین کوچک اما بزرگ!

بر آنها خرده نمیگیرم!طفلکی ها خدایشان آنقدر بزرگ است که حتی نمیتوانند باهم قدمی بزنند...

اما تو!ای خدای بی نقص من!چه خوب است منو تو همدیگر را داریم...نه؟

خوشبختی و خانه های طلایی ارزانی دیگران...همین که توهم مرا قبول داری کافیست...

همین که اگر دلم گرفت برایم فروغ میخوانی کافیست...

ای خدای همیشه همراهم!

مرا ببخش اگر گاهی اوقات یادم میرود که تو هرقدر هم کوچک یا بزرگی،خدای منی...

اگر تورا گاهی اوقات جا میگذارم...

من هیچ نیستم جز قاصدکی تابوت به پشت که در میان این همه نااهل،مومن است به تو...

من،بی تو می ترسم از اینهمه ناسایه های رفته بر دیوار...


پ.ن:(بهار درد) مبارک...

 

+حک شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت10:20به قلم مهدیه | |